از لحظۀ سوئز بریتانیا به لحظۀ هرمز آمریکا: از امپراتوری مالی لندن به امپراتوری انرژی-دلاری واشنگتن

تاریخ : 1405/03/16
Kleinanlegerschutzgesetz, Crowdfunding, Finanzierungen
تجارت بین‌الملل حکمرانی جهانی
نمایش ساده

گزیده جستار: جنگ آمریکا علیه ایران «استراتژی ناامیدی» (Strategy of Desperation)، «اشتباه تاریخی» (Historic Blunder) و «شکست استراتژیک» (Strategic Defeat) نامیده شده است. شاید مهم‌ترین اشتباه در تحلیل تحولات امروز، نگاه صفر و یکی به مفهوم «پیروزی» و «شکست» باشد. سوئز هم‌زمان هم شکست بریتانیا بود و هم آغاز شکل تازه‌ای از سلطه مالی آن. هرمز نیز ممکن است هم‌زمان هم نشانه محدودیت قدرت آمریکا باشد و هم آغاز تلاشی تازه برای بازسازی هژمونی دلار از مسیر انرژی.

اين نوشتار در تاريخ شانزدهم خرداد‌ماه ۱۴۰۵ در روزنامۀ اعتماد منتشر شد.

 

از لحظۀ سوئز بریتانیا به لحظۀ هرمز آمریکا:

از امپراتوری مالی لندن به امپراتوری انرژی-دلاری واشنگتن

 

 

وقتی جمال عبدالناصر در ژوئیه ۱۹۵۶ کانال سوئز را ملی کرد، بسیاری تصور می‌کردند بحران پیش‌رو صرفاً یک جنگ منطقه‌ای بر سر آبراهی حیاتی است. آنچه رخ داد اما بسیار فراتر از یک درگیری ژئوپلیتیکی بود: سوئز به لحظه‌ای تاریخی تبدیل شد که در آن، امپراتوری بریتانیا فهمید دیگر قادر نیست قدرت نظامی را به سلطه سیاسی و مالی پایدار تبدیل کند. اکنون، هفتادسال بعد، بسیاری از تحلیلگران معتقدند تنگه هرمز ممکن است همان نقشی را برای آمریکا بازی کند که سوئز برای بریتانیا ایفا کرد؛ اما نه الزاماً به معنای فروپاشی فوری هژمونی آمریکا، بلکه شاید به معنای ورود جهان به مرحله‌ای تازه از «امپراتوری مالی-انرژی» و درعین‌حال، آغاز بحران‌های عمیق‌تر در نظم دلاری.

دو روایت متفاوت درباره جنگ آمریکا با ایران شکل‌گرفته است. روایت نخست می‌گوید واشنگتن در این جنگ دچار شکست ژئوپلیتیکی شده و ناتوانی‌اش در مهار ایران، «لحظه سوئز» برای آمریکا (America's Suez Moment) را رقم‌زده است. روایت دوم اما استدلال می‌کند آمریکا دقیقاً مانند بریتانیا پس از سوئز، در حال تبدیل شکست نظامی نسبی به‌نوعی بازآرایی مالی و ژئواکونومیک است؛ نظمی که هدفش بازسازی سلطه دلار از مسیر کنترل انرژی جهانی است. این دو روایت متناقض به نظر می‌رسند، اما شاید هر دو هم‌زمان درست باشند.

لحظۀ سوئز بریتانیا

بحران سوئز معمولاً به‌عنوان آغاز پایان امپراتوری بریتانیا روایت می‌شود. پس از حمله مشترک بریتانیا، فرانسه و اسرائیل به مصر، فشار مالی آمریکا بر پوند و تهدید شوروی باعث شد لندن عقب‌نشینی کند. نتیجه روشن بود: بریتانیا دیگر بدون رضایت واشنگتن قادر به اعمال قدرت جهانی نبود. در پس این شکست ژئوپلیتیکی، اما تحول مهم‌تری در حال وقوع بود.

نیکلاس شاکسون (Nicholas Shaxson) در کتاب Treasure Islands  توضیح می‌دهد که درست پس از بحران سوئز، لندن شروع به ساخت شبکه‌ای مالی کرد که بعدها به قلب نظام مالی فراساحلی جهان تبدیل شد. با محدود شدن تجارت استرلینگ، بانک‌های لندن به معاملات دلاری روی آوردند؛ معاملاتی که ازنظر حقوقی «خارج از قلمرو نظارتی بریتانیا» تلقی می‌شدند. نتیجه، شکل‌گیری بازار اروپایی (Euromarket) مبتنی بر دلار موسوم به یورودلار بود؛ بازاری عظیم از سرمایه‌های بدون نظارت که بعداً به شبکه جهانی بهشت‌های مالیاتی (Tax Havens) از کارائیب تا جزایر مانش تبدیل شد.

به تعبیر گری برن (Gary Burn)؛ مورخ اقتصادی، این تحول «بزرگ‌ترین نوآوری مالی پس از اسکناس» (The most monumental financial innovation since the banknote) بود. بریتانیا شاید امپراتوری سرزمینی‌اش را از دست داد؛ اما در عوض، نوعی امپراتوری مالی جهانی ساخت که هنوز هم بخش بزرگی از سرمایه جهان جنوب را به‌سوی لندن می‌مکد؛ بنابراین سوئز صرفاً «شکست» نبود؛ بلکه گذار از استعمار کلاسیک به سلطه مالی غیرمستقیم بود.

لحظۀ هرمز آمریکا

برخی تحلیلگران معتقدند واشنگتن اکنون در حال تکرار همان الگوی بریتانیاست؛ با این تفاوت که ابزار اصلی این بازسازی امپراتوری، نه بازار اروپایی و یورودلار، بلکه «انحصار انرژی جهانی» است. در نگاه این تحلیل، جنگ با ایران صرفاً تلاشی برای تغییر رژیم یا نابودی توان نظامی تهران نیست. هدف عمیق‌تر، بازآرایی بازار جهانی انرژی به شکلی است که وابستگی جهان به نفت و گاز آمریکا افزایش یابد و دلار دوباره در مرکز نظام مالی جهانی تثبیت شود.

از این منظر، تحریم نفت روسیه، توقیف نفت‌کش‌ها، فشار بر صادرات انرژی ایران و حتی ناامن‌سازی مسیرهای خلیج‌فارس، اجزای یک راهبرد بزرگ‌تر هستند: کاهش دسترسی رقبای آمریکا به بازار انرژی و هدایت تقاضای جهانی به سمت گاز مایع طبیعی و نفت آمریکا. در چنین چارچوبی، «لحظۀ هرمز» صرفاً یک بحران امنیتی یا یک رویارویی نظامی بر سر یک آبراه راهبردی نیست؛ بلکه می‌تواند بخشی از پروژه‌ای بزرگ‌تر برای بازآرایی ژئواکونومیک بازار جهانی انرژی باشد. این لحظه دست‌کم دو کارکرد هم‌زمان دارد. نخست، محدودسازی ظرفیت صادراتی رقبای انرژی آمریکا، از ایران گرفته تا سایر تولیدکنندگانی که خارج از مدار راهبردی واشنگتن عمل می‌کنند و درنتیجه افزایش شکنندگی عرضه انرژی در خلیج‌فارس. دوم، هدایت تدریجی تقاضای جهانی به سمت نفت و گاز آمریکا و تعمیق وابستگی مصرف‌کنندگان بزرگ انرژی؛ از اروپا تا شرق آسیا، به منابعی که با دلار قیمت‌گذاری و مبادله می‌شوند.

به‌این‌ترتیب، آنچه در ظاهر یک بحران ژئوپلیتیکی به نظر می‌رسد، در لایه‌ای عمیق‌تر می‌تواند تلاشی برای بازسازی پیوند میان هژمونی انرژی و هژمونی مالی آمریکا باشد؛ همان پیوندی که از دهه ۱۹۷۰ تاکنون ستون اصلی نظم پترودلاری را تشکیل داده است. اگر بحران سوئز در دهه ۱۹۵۰ زمینه گذار بریتانیا از یک امپراتوری سرزمینی به یک امپراتوری مالی متمرکز بر شهر لندن را فراهم کرد، بحران هرمز نیز شاید در حال فراهم آوردن بستر گذار آمریکا به شکل تازه‌ای از سلطه باشد؛ سلطه‌ای که نه بر اشغال سرزمین‌ها، بلکه بر کنترل گلوگاه‌های انرژی، مسیرهای تجارت و جریان‌های مالی استوار است.

به‌بیان‌دیگر، اگر سوئز سکوی پرتاب «امپراتوری مالی لندن» شد، هرمز می‌تواند به سکوی شکل‌گیری «امپراتوری انرژی-دلاری واشنگتن» تبدیل شود؛ نظمی که در آن کنترل عرضه انرژی، ابزار حفظ تقاضا برای دلار و تداوم برتری مالی آمریکا در اقتصاد جهانی خواهد بود؛ اما درست همان‌گونه که امپراتوری مالی بریتانیا در دل بحران سوئز متولد شد، این پروژه نیز با یک تناقض بنیادین مواجه است: هرچه حفظ سلطه انرژی-دلاری بیشتر به بی‌ثباتی ژئوپلیتیکی و درگیری‌های فزاینده وابسته شود، هزینه‌های نگهداری آن نیز سنگین‌تر خواهد شد. از همین رو، «لحظۀ هرمز» ممکن است هم‌زمان هم نقطه آغاز بازآرایی هژمونی آمریکا باشد و هم نشانه‌ای از محدودیت‌های ساختاری آن؛ لحظه‌ای که در آن تلاش برای نجات نظم دلاری، خود به عاملی برای فرسایش تدریجی همان نظم تبدیل می‌شود.

تفاوت لحظۀ سوئز با لحظۀ هرمز

باوجوداین شباهت‌ها، تفاوتی بنیادین میان وضعیت امروز آمریکا و بریتانیا در ۱۹۵۶ وجود دارد. بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم، عملاً جایگاه هژمونیک خود را به آمریکا واگذار کرد؛ یعنی قدرتی جدید آماده بود تا نظم جهانی را تحویل بگیرد. امروز اما جهان وارد وضعیت چندقطبی پیچیده‌تری شده است. چین، روسیه، هند و مجموعه‌ای از قدرت‌های منطقه‌ای در حال تلاش برای کاهش وابستگی به دلار هستند. پروژه‌هایی مانند گسترش مبادلات غیردلاری در بریکس، توسعه سامانه‌های پرداخت مستقل و افزایش خرید طلا توسط بانک‌های مرکزی، همگی نشانه‌هایی از روند تدریجی «دلارزدایی» هستند.

در چنین فضایی، آمریکا برخلاف بریتانیا نه‌تنها باید نظم موجود را حفظ کند، بلکه باید هم‌زمان مانع ظهور نظم جایگزین نیز بشود. اینجاست که انرژی اهمیت حیاتی پیدا می‌کند. از دهه ۱۹۷۰ تاکنون، بخش بزرگی از سلطه دلار بر پایه «پترودلار» (Petrodollar) بناشده است؛ یعنی فروش نفت جهانی با دلار و بازگشت درآمدهای نفتی به بازارهای مالی آمریکا. اگر این چرخه تضعیف شود، توان آمریکا برای تأمین مالی کسری‌های عظیم خود نیز تضعیف خواهد شد. طبق داده‌های وزارت خزانه‌داری آمریکا، بدهی عمومی این کشور اکنون از ۳۹ تریلیون دلار عبور کرده است؛ رقمی که پایداری آن بدون نقش جهانی دلار دشوار خواهد بود؛ بنابراین، کنترل جریان انرژی دیگر فقط یک مسئله ژئوپلیتیکی نیست؛ بلکه مستقیماً به بقای نظم مالی آمریکا گره‌خورده است.

شباهت لحظۀ سوئز با لحظۀ هرمز

نقطه اتصال سوئز و هرمز دقیقاً در همین‌جاست: بحران توان امپراتوری در تبدیل برتری نظامی به سلطه پایدار سیاسی و اقتصادی. بریتانیا در سال ۱۹۵۶ هنوز یکی از بزرگ‌ترین ناوگان‌های دریایی جهان را در اختیار داشت، بر بخش‌هایی از جهان حکومت می‌کرد و از میراث یک امپراتوری عظیم برخوردار بود؛ اما دیگر از پشتوانه اقتصادی لازم برای تحمیل اراده سیاسی خود برخوردار نبود. سوئز لحظه‌ای بود که شکاف میان قدرت نظامی و ظرفیت اقتصادی لندن آشکار شد.

آمریکا امروز با وضعیتی متفاوت اما از جنسی مشابه روبه‌رو است. واشنگتن همچنان بزرگ‌ترین بودجه نظامی جهان را در اختیار دارد، شبکه‌ای بی‌سابقه از پایگاه‌های نظامی را در پنج قاره اداره می‌کند و ستون اصلی نظم امنیتی غرب محسوب می‌شود؛ اما هزینه حفظ این جایگاه هرسال سنگین‌تر می‌شود. از جنگ اوکراین و رقابت فزاینده با چین گرفته تا بحران تایوان، بی‌ثباتی خاورمیانه، فشارهای ناشی از بدهی ۳۹ تریلیون دلاری و فرسایش تدریجی مزیت‌های اقتصادی، همگی نشانه‌هایی هستند که از افزایش شکاف میان تعهدات ژئوپلیتیکی آمریکا و منابع در دسترس آن حکایت دارند.

پل کندی در نظریه «بیش‌گستری امپراتوری» (Imperial Overstretch) هشدار می‌دهدکه قدرت‌های بزرگ زمانی وارد مسیر افول می‌شوند که دامنه تعهدات خارجی آن‌ها از ظرفیت اقتصادی‌شان فراتر رود. در چنین شرایطی، حفظ هژمونی به‌جای آنکه منبع قدرت باشد، به منبع استهلاک قدرت تبدیل می‌شود. آمریکا امروز ناچار است به‌طور هم‌زمان روسیه را در اروپا مهار کند، چین را در آسیا تحت‌فشار قرار دهد، ایران و شبکه متحدان منطقه‌ای آن را کنترل کند و درعین‌حال از جایگاه جهانی دلار در برابر روند رو به رشد دلارزدایی دفاع نماید؛ مأموریتی که هزینه‌های نظامی، مالی و سیاسی آن به شکل تصاعدی در حال افزایش است.

از این منظر، حتی اگر پروژه بازسازی هژمونی آمریکا از مسیر انرژی در کوتاه‌مدت موفق به افزایش صادرات نفت و گاز آمریکا و تقویت نسبی جایگاه دلار شود، این موفقیت می‌تواند بذر بحران‌های بزرگ‌تری را در دل خود حمل کند. تاریخ نشان داده است که امپراتوری‌ها اغلب زمانی با خطر مواجه می‌شوند که برای حفظ برتری خود ناچار به گسترش مداوم حوزه‌های درگیری شوند. نتیجه چنین وضعیتی می‌تواند افزایش اصطکاک با متحدان، تشدید رقابت قدرت‌های بزرگ، تسریع روند چندقطبی شدن نظام بین‌الملل و درنهایت فرسایش همان بنیان‌هایی باشد که هژمونی بر آن‌ها استوارشده است.

به همین دلیل، اهمیت واقعی هرمز شاید نه در سرنوشت یک جنگ یا یک آبراه، بلکه در پاسخ به پرسشی بنیادی نهفته باشد: آیا ایالات‌متحده هنوز قادر است قدرت نظامی عظیم خود را به نظم سیاسی و اقتصادی پایدار تبدیل کند، یا همانند بریتانیا در سوئز، به نقطه‌ای نزدیک شده است که هزینه‌های حفظ امپراتوری از منافع آن پیشی می‌گیرد؟

 

 

از امپراتوری مالی لندن به امپراتوری انرژی-دلاری واشنگتن

جنگ آمریکا علیه ایران «استراتژی ناامیدی» (Strategy of Desperation)، «اشتباه تاریخی» (Historic Blunder) و «شکست استراتژیک» (Strategic Defeat) نامیده شده است. شاید مهم‌ترین اشتباه در تحلیل تحولات امروز، نگاه صفر و یکی به مفهوم «پیروزی» و «شکست» باشد. سوئز هم‌زمان هم شکست بریتانیا بود و هم آغاز شکل تازه‌ای از سلطه مالی آن. هرمز نیز ممکن است هم‌زمان هم نشانه محدودیت قدرت آمریکا باشد و هم آغاز تلاشی تازه برای بازسازی هژمونی دلار از مسیر انرژی. تفاوت مهم اما اینجاست که جهان امروز دیگر جهان ۱۹۵۶ نیست. در آن زمان، نظم جهانی از یک هژمون به هژمون دیگر منتقل شد. اکنون اما شاید جهان نه شاهد جایگزینی یک امپراتوری با امپراتوری دیگر؛ بلکه شاهد فرسایش تدریجی خود مفهوم هژمونی باشد. اگر چنین باشد، بحران هرمز فقط یک جنگ منطقه‌ای یا حتی یک بحران انرژی نخواهد بود؛ بلکه بخشی از نبرد بزرگ‌تری بر سر آینده نظم مالی، جایگاه دلار و ساختار قدرت جهانی است.

شاید مهم‌ترین درس تاریخ این باشد که امپراتوری‌ها معمولاً در میدان یک نبرد سرنوشت‌ساز نابود نمی‌شوند؛ آن‌ها زمانی وارد مسیر افول می‌شوند که شکاف میان قدرت نظامی و دستاورد سیاسی‌شان روزبه‌روز عمیق‌تر شود. لحظه زوال، زمانی فرامی‌رسد که ناوهای جنگی، پایگاه‌های نظامی و زرادخانه‌های عظیم دیگر نتوانند به نفوذ سیاسی پایدار، مشروعیت بین‌المللی و منافع اقتصادی ماندگار تبدیل شوند. در چنین وضعیتی، هر پیروزی تاکتیکی به شکست راهبردی بدل می‌شود و هر عملیات نظامی جدید، هزینه حفظ نظم موجود را افزایش می‌دهد. تاریخ از روم تا بریتانیا نشان می‌دهد که امپراتوری‌ها نه زمانی که ضعیف به نظر می‌رسند؛ بلکه زمانی افول می‌کنند که هنوز قدرتمند هستند اما دیگر قادر نیستند قدرت خود را به نظم تبدیل کنند. پرسش اصلی درباره هرمز نیز همین است: آیا آمریکا همچنان می‌تواند برتری نظامی خود را به کنترل سیاسی و اقتصادی جهان ترجمه کند، یا اینکه این بحران به نمادی از فرسایش تدریجی همان قابلیتی تبدیل خواهد شد که دهه‌ها ستون اصلی هژمونی واشنگتن بوده است؟